تبليغاتX
آواز عشق




















آواز عشق

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم


ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم


هی مترسک کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم


ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم


گوش کن ما خروش و خشم تو را

همچنان کوه بازتاب شدیم


اینک این تو که چهره می پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم


ما که ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم


دیگر از جان ما چه می خواهی ؟

ما که با مرگ بی حساب شدیم


محمد علي بهمني

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:7 توسط پدرام| |

سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن 

بس کن این شب ناله ها را  ازچه  خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پنیان بنهادی و باب کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطرو بو بسیار بود

آن گلی که از جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ موشی گشتی و از قله پائین آمدی

با همه خردی ز تو آرامش و شادی ربود

آنچه پائینت کشید از قله ها نفس تو بود

در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باد نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جو ی

روز و شب با یار یک دل می نشستی روبه روی

حالیا بی هایو هوی آن سرافرازی چه شد  

   یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

  هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

   اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیره گیست


گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سر کشی

  بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز                          

نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:23 توسط پدرام| |

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت حیرانیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

دیده ی بارانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

غربت پنهانیم را حس نکرد

آن که با آغاز من مأنوس بود

لحظه ی پایانیم را حس نکرد

داریوش اقبالی

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:45 توسط پدرام| |

ای‌ خداوند!

به‌ علمای‌ ما مسوولیت                                                                                   

و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به دینداران ما دین  

و  به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌ و به‌ روشنفکران‌ ما ایمان‌

و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌ و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب

و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌

 و به‌ پیران‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت

‌و به‌ اساتید و ‌ دانشجویان‌ ما  عقیده

‌ و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌ و به‌ بیداران‌ ما اراده 

و به نشستگان ما قیام‌ و به‌ خاموشان‌ ما فریاد

 و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به مبلغان ما حقیقت 

و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌

و به مردم ما خود آگاهی

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداکاری‌ و شایستگی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخشا.

 خدایا: به مذهبی ها بفهمان که:

آدم از خاک است و  بگو که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

                                                           «دکتر علی شریعتی»

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:5 توسط پدرام| |

 

خداوندا:

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه سخت است

چه رنجی می کشد آن کس که انسانست و از احساس سرشار است

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:43 توسط پدرام| |

 زندگی چیست؟

اگر خنده است,چرا گریه می کنیم؟اگر گریه است,چرا می خندیم؟

اگر مرگ است,چرا زندگی می کنیم؟اگر زندگی است,چرا می میریم؟

اگر عشق است,چرا به آن نمی رسیم و اگر عشق نیست,چرا عاشقیم؟

چرا...؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط پدرام| |

سلام به همه دوستان عزیز

سال نو رو به تمام دوستان عزیزم تبریک میگم

امیدوارم که سالی خوب در کنار عزیزانتان داشته باشید

و به آرزو های خوبتون برسید

انشاالله...

دوستدارتان 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 14:47 توسط پدرام| |

چشم من بيا من رو ياري بكن
   گونه‌هام خشكيده شد كاري بكن
       غير گريه مگه كاري مي‌شه كرد
            كاري از ما نمياد زاري بكن
 اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
 تا قيامت دل من گريه مي‌خواد

هرچي دريا رو زمين داره خدا
   با تموم ابـــــــراي آسمونها
      كاشكي ميداد همه رو به چشم من
         تا چشم‌هام به حال من گريه كنن

اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي‌خواد

قصه گذشته‌هاي خوب من
   خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
     حالا بايد سر رو زانوم بذارم
       تا قيامت اشك حسرت ببارم

دل هيچكي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمم اشكش رو كم مياره

   خورشيد روشن ما رو دزديدن
       زير اون ابراي سنگين كشيدن
         همه جا رنگ سياه ماتمه
           فرصت موندنمون خيلي كمه

اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي‌خواد

   سرنوشت چشم‌هاش كوره نمي‌بينه
     زخم خنجرش مي‌مونه تو سينه
       لب بسته سينه غرقه به خون
         قصه موندن آدم همينــــــه

اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي‌خواد
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:40 توسط پدرام| |

 

 

ای شب از رویای تو رنگین شده


سینه از عطر توام سنگین شده


ای بروی چشم من گسترده خویش


شادیم بخشیده از اندوه بیش


 

همچو بارانی که شوید جسم خاک


هستیم زالودگی ها کرده پاک


ای تپش های تن سوزان من


آتشی در سایه مزگان من


 

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر


ای در بگشوده بر خورشید ها


در هجوم ظلمت تردیدها


با توام دیگر ز دردی بیم نیست


هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

 

این دل تنگ من و این بار نور؟


هایهوی زندگی در قعر گور؟


 

 ای دو چشمانت چمنزاران من


داغ چشمت خورده بر چشمان من


پیش ازینت گرکه در خود داشتم


هر کسی را تو نمی انگاشتم


 

درد تاریکیست درد  خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن


سر نهادن بر سیه دل سینه ها


سینه آلبودن به چرک کینه ها


 

در نوازش نیش ماران یافتن


زهر در لبخند یاران یافتن


زر نهادن در کف طرارها


گم شدن در پهنه بازارها


 آه ای با جان من آمیخته


 

ای مرا از گور من انگیخته


چون ستاره با دو بال زرنشان


آمده از دوردست آسمان


از تو تنهائیم خاموشی گرفت


پیکرم بو هم آغوشی گرفت


 

جوی خشک سینه ام را آب تو


بستر رگهام را سیلاب تو


در جهانیاینچنین سرد وسیاه


با قدمهایت قدمهایم براه


 

 ای بزیر پوستم پنهان شده


همچو خون در پوستم جوشان شده


گیسویم را از نوازش سوخته


گونه هایم از هرم خواهش سوخته


 

آه ای بیگانه با پیراهنم


آشنای سبزه زاران تنم


آه ای روشن طلوع بی غروب


آفتاب سرزمین های جنوب


 

آه ای از سحر شاداب تر


از بهاران تازه تر سیراب تر


عشق دیگر نیست این . این خیرگیست


چلچراغی در سکوت وتیرگیست


 

عشق چون در سینه ام بیدار شد


از طلب پا تا سرم ایثار شد


این دگر من نیستم من نیستم


حیف از آن عمری که با من زیستم


 

این دل تنگ من واین دود عود؟


در شبستان زخمه های چنگ و رود؟


این فضای خالی و پروازها؟


این شب خاموش واین آوازها؟


 

ای نگاهت لای لای سحربار


گاهوار کودکان بی قرار


ای نفسهایت نسیم نیمخواب


شسته از من لرزه های اضطراب


خفته در لبخند فرداهای من


رفته تا اعماق دنیاهای من


 

ای مرا با شور وشعر آمیخته


اینهمه آتش به شعرم ریخته


چون تب عشقم چنین افروختی


لاجرم شعرم به آتش سوختی


 فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:41 توسط پدرام| |

 

خارها


خوار نیستند


شاخه های خشک


چوبه های دار نیستند


میوه های کال کرم خورده نیز


روی دوش شاخه بار نیستند


پیش از آنکه برگهای زرد را


زیر پای خویش


سرزنش کنی


خش خشی به گوش می رسد :


برگهای بی گناه


با زبان ساده اعتراف می کنند


خشکی درخت


از کدام ریشه آب می خورد !

 

شاعر: مرحوم قیصر امین پور  

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:16 توسط پدرام| |


Design By : Night Skin